على اكبر دهخدا
885
امثال و حكم ( فارسى )
ريسمان سوخت و كجيش بيرون نرفت : گج ، نظير : خوى بد در طبيعتى كه نشست نرود تا بروز مرگ از دست . با جان مگر از جسد برآيد خوئى كه فروشده است با شير . ريش او زرد است اينهم يك دليل . برهان و حجتى ناموجه است . نظير : شبهاى چهارشنبه هم غش مىكند . ريش بابا ببين كه نيمه نماند ( پسرى با پدر بزارى گفت * كه مرا يار شو بهمسر و جفت گفت بابا بغا كن و زن نه * پند گير از خلايق از من نه در بغا گر بگيردت عسسى * بهلد كو گرفت چون تو بسى زن بخواهى تو را رها نكند * ور تو بگذاريش چهها نكند از من و مادرت نگيرى پند * چند ديدى و نيز ديدم چند آن رها كن كه زيت و هيمه نماند * . . . ) اوحدى . ريش بفلفل آكندن . تمثل : در اين انديشه مانده رام بيدل * چو ريشى بود آكنده بفلفل . ويس و رامين . نظير : نمك بر جراحت پاشيدن . ريش خام طمع . بجيب مفلس . ريشخند چاپلوسان فيل را خر مىكند . ريش خود را همى خضاب كنى * خويشتن را همى عذاب كنى . رودكى . رجوع به : الشيب عيب ، شود . ريش دراز و سر كوچك نشان احمقى است . جامع التمثيل . ريشش را در آسيا سفيد كرده است ( يا ) نكرده است . صاحب تجربتى نيست . يا آزموده و مجرب است . اشاره : اين آسيا دوان و در او من نشسته پست * ايدون سپيدسار در اين آسيا شدم . ناصر خسرو . نمىبينيم باقر يك سر مو پختگى با تو * مگر ريش سياهت را سفيد از آسيا كردى . باقر كاشى . ريش در دست ديگران داشتن . تمثل : هركه دل پيش دلبرى دارد * ريش در دست ديگرى دارد . سعدى . ريش را بالاى بروت گذاشتن . جامع التمثيل . نظير : مسكين خرك آرزوى دم كرد * نايافته دم دو گوش گم كرد . ريشرا بدست ديگرى دادن . ريش سفيد پنبهء ميناى مىبود . تمثل : مستى چنان خوش است كه تا عمر طى شود * ريش سفيد پنبهء ميناى مىشود .